سلام
چند روزیه تو کلوب دوستی دارم به نام آقای آراد آزاد که اتفاقا دکترا داره و استاده و مهندس و خاطراتشو می نویسه خاطراتش منو برده به دوران کودکیم از لا به لای خاطراتش یه چیزایی یادم میاد که گاهی خندم میگیره و گاهی اشکمو درمیاره
شاید واسه افسردگی باشه که من هرچی از گذشته یادم میاد چه دیروز باشه چه 10سال پیش همش پر از غمه...
جای گازی که بچه خواهرم از دستم گرفته مثل ساعت افتاده رو دستم2ساعت گذشته اما جاش متورم تر شده طاقت نیاوردم و به خواهرم گفتم پریناز نکنه جای دندوناش غده سمی داره! برای چی جاش اینجور شده و اونم مثل همیشه سرشو انداخت پایین و گفت ببخشید خواهری دلم براش میسوزه بقلش می کنم می خندم و میگم چیه به خدا شوخی کردم خوب بچه هست هنوز 2سال و نیمشم نیست یادت رفته من چه قدر اذیت می کردم؟ سرشو که میاره بالا خستگی تو صورتش فریاد میزنه آخه مگه چند سالشه؟ هنوز 30 سالشم نیست از صبح تا عصر بیمارستان با 100تا مریض سروکله میزنه بعدش میره پیام نور درس میده 2روزم در هفته درمانگاه امیر هم که ماشاءالله خیلی اذیت می کنه میگه صبا مشکل اینهمه آدم رو حل می کنم بچه ی اینهمه آدم رو سر به راه می کنم از بچه خودم موندم نمی دونم چرا این قدر عصبی میشه که اینجوری گاز میگیره باورت نمیشه که با روانپزشک اطفالم حرف زدم و گفته سالمه و هیچیش نیست... می خندم و میگم یادته بچه بودم همش گاز میگرفتم بابا نرمه ی کنار دستشو میداد گاز بگیرم تا هیجانم خالی بشه؟
می خنده و میگه میری لباساشو از بالا بیاری بریم خونه یادم رفت بیارم!
لجم میگره و میگم ای باباااااا تو کی یادت نمیره؟ اصلا غلط کردم خواهر مهربونی شدم اما وقتی نگام می کنه دلم میسوزه و میگم ای خداااا و پامیشم میرم مثل همیشه لباسای امیر رو میارم دستم واقعا میسوزه آخه مگه با چه قدرتی گاز گرفت! وقتی دارن میرن پریناز میگه امیر دست خاله رو بوس کن ناراحته گفتم نه من بوسش نمی کنم مامانتو بوس می کنم اما یهو با عصبانیت پایین لباسمو گرفت کشید و گفت منم می خوام بوست کنم عوضی!!!! با این حرفش من و مامان و پری هر3تامون بهم نگاه می کنیم نمی دونیم بخندیم یا عصبانی بشیم پری میگه بچه این حرفو دیگه از کجا یاد گرفتی مامانم میگه تلویزیون اینکه مهدکودک نمیره که!
خلاصه میرن و من یاد یه چیزی میفتم یاد اینکه چه قدر علاقه داشتم دندون بگیرم یادم به یه روز پاییزی اوایل مهر میفته هنوز مدرسه نمی رفتم و مهدکودک هم نه چون از بچگی وقتی نمی خواستم کاری انجام بدم کسی هم نمی تونست مجبورم کنه واسه همین با مامانم میرفتم مدرسه یکی از شاگردای قدیم مامانم بود که مدام موقع بازی بقلم می کرد و بوسم می کرد و من خیلی عاصی شده بودم و وقتی یه بار بقلم کرد چسبیدم به صورتشو چنان گازی گرفتم که یادمه وقتی دهنمو کشیدم عقب دندونام به نظرم اومد از تو چیزی دراومد دستشو گذاشت رو صورتش و دویید زنگ بعد معلم بهداشت خواست برم دفتر و گفت چرا گازش گرفتی؟ صورتش ورم کرده و حسابی سیاه شده! یادمه مامانم خیلی دعوام کرد و همش می گفت آبروم رفته حالا اگر مامانش فردا اومد زد تو سرت چیکار کنم؟ یادمه خبری از مامانش نشد شادم شد و من نفهمیدم! ولی خداییش من هنوزم که یادش میفتم ذره ای عذاب وجدان نمی گیرم می خندمو می گم مامان دختره رو یادته که گازش گرفتم؟ حقش بود!!! مامانم نگاهم می کنه و سرشو تکون میده و میخنده میگه صبا اگر 7تا پسر کور داشتم تو بچگی این قدر اذیتم نمی کردن که تو اذیتم کردی...
صبای امین 17:02 دقیقه ی عصر روز شنبه 1آبان 89
***************************
*******\/***\/****\/**********
*******/\***/\****/\**********
*******||***||****||**********
*******||***||****||**********
***(---------------------------------)*****
***(-----------تولدت مبارک-------)*****
***(---------------------------------)*****
***(---------------------------------)*****
بدو بیا تولده